تبليغاتX
خانه ی دوست اینجاست

خانه ی دوست اینجاست
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 19:44 ] [ نسترن ]

به ‌نظر من فقط دو دسته آدم وجود دارند: آن‌هایی که بزرگوارند و آن‌هایی که نیستند، و من به سنی رسیده‌ام که دیگر باید انتخاب کرد؛ باید یک‌بار و برای همیشه تصمیم بگیری«کی‌ها» را دوست داشته باشی و «کی‌ها» را ول کنی، با آن‌هایی که دوست داری یکی بشوی و برای جبران وقتی‌که با بقیه هدر داده‌ای تا دم مرگ از آن‌ها جدا نشوی...

...از «مارسل پروست»

[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 10:56 ] [ نسترن ]

ما را از کودکی

به جدایی ها عادت داده اند

همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند:

خوب ها / بدها

[ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 20:58 ] [ نسترن ]
بازی همراه همیشگی ما آدم هاست،از لحظه ی بودن تا لحظه ی رفتن...

به دنیا که اومدیم هنوز رنگ و صدا رو خوب تشخیص نمی دادیم ولی به محض اینکه بی حوصله می شدیم و بی قراری می کردیم، یه جغجغه ی رنگی جلوی صورتمون می گرفتن تا آروم بشیم..ما هم لبخند می زدیم و آروم می شدیم...بعدها چند تا اسباب بازی جورواجور دیگه بهمون دادن تا یاد بگیریم چطور برای یه زندگی واقعی آماده بشیم.حالا که فکر می کنم می بینم چه زیرکانه بزرگترها از همون روزای اول به کوچکترا می فهمونن که اینجا دنیای بازی و سرگرمیه.

پس تمرین کنیم سخت نگیریم،غصه نخوریم و گریه نکنیم چون این دنیا پر از بازی رنگ و وارنگه و توی این بازی ها کسی بازنده س که لحظه هاش رو به ناآرومی بگذرونه.

لحظه هاتون آروم.

[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 18:7 ] [ نسترن ]
...

آدمهای ساده را دوست دارم همان ها که بدیِ هیچ کس را باور ندارند ،همان ها که برای همه لبخند دارند ،همان ها که همیشه هستند ،برای همه هستند... آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان می زند... یا درس ساده نبودن بهشان می دهد... آدم های ساده را دوست دارم بوی ناب "آدم" می دهند...

[ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ 14:50 ] [ نسترن ]
نمی دونم با وجود مسمومیتی که توی این دنیای بی در و پیکر مجازی یقه ی من رو هم گرفت چی شد که تصمیم گرفتم دوباره برگردم و بنویسم!فضایی که به بعضی موجودات زنده این اجازه رو میده که هر از گاهی به اسم این و آن مطلب بنویسن,کامنت بدن ,با آبروی آدم ها بازی کنند و راست راست یا شاید هم کج کج برای خود توی وب بچرخن!!!

توی اتاق روی تختم می شینم,زانوهامو بغل می کنم و یه فلش بک می زنم به اون روزایی که تازه بوم سفید مال من شده بود و خانه ی دوست مال شما.سعی می کنم تا یه دلیل قانع کننده واسه ی نوشتنم پیدا کنم:

اون روزای اولی که بلاگ رو راه اندازی کردم هدف خاصی از نوشتن نداشتم.اگه تعریف از خود نباشه باید بگم خیلی وقتا مطالب جالبی به ذهنم خطور می کرد که به علت تنبلی اینجانب به روی کاغذ آورده نمی شد.بعد با خودم فکر کردم که شاید بهتر باشه یه پاتوق خودمونی درست کرد, یه کلبه ی کوچولو ولی باصفا , تا کم کم دوستای دوران بچگی, مدرسه,دانشگاه و همه ی کسانی رو که بودن در کنارشون به من لذت زندگی رو یادآور می کرد دور هم جمع کنم.با خودم گفتم که این می تونه بهانه ی خوبی باشه واسه نوشتن,واسه نوشتن همه واژه هایی که توی قفس دل ما آدما به دام افتادن و اجازه ی آزادی بهشون داده نمی شه.خلاصه با کمک سنگ صبور عزیز و سایر دوستان...(خانواده ی محترم رجبی و...) خونه ی مجازی ما ساخته شد و ما شدیم صاب خونه و...

القصه...مدت ها گذشت و گذشت...تا اینکه یه روز آقا گرگه ....ااا..ببخشید,این مال یه قصه ی دیگه بود!)....خلاصه روز به روز مثل این شرکت های هرمی به تعداد مهمونای این خونه اضافه می شد..روزی که الهه,دوست دوران مهدکودم برام کامنت گذاشت,روزی که علیرضا و پریدخت و حتی مدیرعلیرضا باوجود اون همه مشغله ی کاری, گفتن که مرتب مطالب بلاگ رو دنبال می کنن,روزایی که من ,مژی , باغ ارم و سنگ صبور واسه هم کامنت می دادیم بعد دوباره زنگ می زدیم و می گفتیم که اه ه ..ببخشید..راستی یادم رفت بگم که.....و نزدیک به یک ساعت دیگه نظر می دادیم, روزایی که بزرگترین هیجان زندگیمون این شده بود که باهم پای تلفن بشینیم جلسه بذاریم و با توجه به شواهد موجود , رد پا و تار موی به جا مونده, کشف کنیم که نویسنده ی فلان بلاگ چه شکلیه؟یا مثلا رنگ جوراب پای چپش چه رنگیه؟!روزی که من و بهترین یار دبستانیم و خاله مهسا بعد از سالها دوباره دور هم جمع شدیم, و همه ی دوستانی که باواسطه یا بی واسطه باهم اشنا شدیم..خلاصه..در کل روزای خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتیم که نمیخام به این راحتیا فراموشش کنم.دلایل موجود منطقی و کافیه.قانع میشم!!

طی این مدت خاطرات خیلی خوبی روی بوم سفید زندگی من نقش بست که جا داره همین جا صمیمانه از همه ی کسانی که در این پروژه عظیم نقش داشتن تشکر کنم.یاحق

 

 

[ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ] [ 17:44 ] [ نسترن ]
همه از خاکیم

به خاک می آئیم

با خاک بازی می کنیم

روی خاک خانه می سازیم

با خاک بزرگ می شویم

با خاک زندگی می کنیم

به خاک انس می گیریم

در خاک نفس می کشیم

به خاطر خاک می میریم

و سرانجام ِ این زندگی ِ خاکی

بازگشت به خاک است!!!

دستنوشته های یک انسان خاکی

نوشته شده در یک بعداز ظهر خاکی

[ شنبه دهم اردیبهشت 1390 ] [ 19:46 ] [ نسترن ]

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند.
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند.
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد.
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.

پیام نوروز این است:"دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از ان شما نیست!".

سعادت ، سخاوت ، سربلندی ، سروری ، سلامتی ، و سرور که بهترین هفت سین زندگی است را برای همه ی شما  آرزومندم . با آرزوی سلامتی و شادی امیدوارم سالی پربار و خاطره انگیز در کنار خانواده در پیش داشته باشید.

ارادتمند

نسترن

[ دوشنبه یکم فروردین 1390 ] [ 3:58 ] [ نسترن ]
این خیلی ارزشمنده که آدم توی زندگیش کـَسی رو داشته باشه که کـَسِش باشه و اون کَـس هم کـَسِش باشه و در کنار اینکه کـَسیشه، همه کـَسِش باشه!حالا اینکه اون کَس چه کـَسی باشه برای هرکـَس متفاوته.این رو هرکـَسی نمی فهمه!!!

                                                                          از فرمایشات خودمان

 

 پ ن: لطفا درصورت هنگ کردن (اینجوری شدن)بیشتر به مغز خود فشار نیارید.پاشید برید یه دوری بزنید بعد بیایید دوباره بخونید!

[ پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ] [ 20:4 ] [ نسترن ]

اهل دانشگاهم


روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود – چه خیالی – چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.

استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره10دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.

اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.

 

[ دوشنبه چهارم بهمن 1389 ] [ 21:58 ] [ نسترن ]
درباره وبلاگ

سلام.
اهل دزفولم
نام من اسم گلی ست
بیست و سه ساله ام و عاشق علم
کارو بارم بد نیست
گاهکی ترجمه ای, تدریسی میکنم و در آخر
پولکی می گیرم
می کنم شکر خدا را
که به من داد همین تکه ی نان,مادر,آب
...
من دلم می خواهد
در این مهلت عمری که خدا داد به من
سفره ای بنشانم
گره ای بگشایم
دستی بفشارم
عقربک های زمان تند وتند از پس هم می گذرند
کفشهایم کو؟ باید امشب بروم اما نه... چه دارم ببرم با خود من ؟!
...شعر فروغ.....بسته ی خالی سیگار......یا که دستمال سفید؟!
دستهایم خالی ست!